طعام روح
. ظهر جمعه ای که با اخوي دانشجوی شهید صفر رحمتی به اتفاق یکی از دوستان دیگه رفتیم زیارت بی بی شهربانو در مسیر رفت مطلبی رو گفت که جا داشت که دو دستی بزنم تو سرخودم و بگم :گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست! آره خلاصه مطلبی رو که تعریف کرد این بود که گفت: من معمولا وسط هفته می رفتم بهشت زهرا "س" اما یه پنج شنبه ای که توفیق دست داد و رفتم سر مزاربرادرشهیدم دیدم که زنی تقریبا کامله افتاده رو سنگ مزارش و داره زارو زار گریه میکنه که تو همین موقع خانمی که از آشناهای شهیدی از همجوار های مزار برادرم بود منو که دید به اون زن گفت که ایشون برادر همین شهید آقا صفررحمتیه. وقتی که اینو شنید با احساس و لرزش و بغض خاصی سلا م و احوالپرسی کرد و فوری رفت شوهرش رو هم که تو اون حوالی بود صدا کرد وآشنایی داد و شروع کردبه گفتن این قضیه که : پسرم مریضی صعب العلاج داشت و دکترها همه جوابش کرده بودند یه روزی با دل شکسته اومدم همین جا قطعه شهدا همینطور که داشتم ازکنار تک تک شهدا رد میشدم و نگاه به عکس ها شون میکردم رسیدم به مزاربرادر شهید شما اما نمیدونم چی شد که چشمم که خورد به عکسش یهو افتادم روسنگ مزارش و های های گریه کردم و گفتم که: آقا صفر من شفای بچه ام رو از تو میخام خلاصه بعد ازکلی گریه و درد دلی که کردم و خوب خالی شدم بلند شدم و رفتم ولی مدتی از این قضیه نگذشته بود که پسرم حالش خوب شد و شفا گرفت...وحالا از اون موقع تا حالا دو سه سالیه که میگذره و ما هنوز که هنوزه زائرهمیشگی برادر شهید شما ییم آری: ازشهیدان بطلب آنچه تمنا داری به خدا کار گشای دل هر سوخته اند اللهم عجل لوليك الفرج مهربان تر از تو مهربان پدر نديده ام يوسفي به زيبه ايي من از تو سر نديده ام زمان ،زمان غيبت است وگفته اند كه غايبي نه غايبي كه كس به مثل تو "حضر"نديده ام شادي دل امام زمان صلوات اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم هفته ها و ماه ها می گذرد و توفیق زیارت مزار شهدا دست نمی دهد! می فهمم که راه را گم کرده ام مگر نه اینکه شهدا سنگ نشانند که ره گم نشود... چیزی از تو نمی نویسم تا چیزها نوشته باشم...!!! آری مدتی شد زبر ما دگر رفته عزیز دلمان تنگه از این قصه پر غصه عزیز
خاطره های خوش تو گرچه رفتی دگر در پی جانانه عزیز ایام عید بود که اصغر جان در حیاط کنار باغچه حیاط داشت ماهی پاک میکرد و من نگران برادر بزرگترم اکبر که رفته بود جبهه بودم و رادیو هم مدام مارش حمله پخش میکرد که یکدفعه اصغر با چهره ای شاد و به حالت شوخی رو به من کرد و گفت: نگران نباش این کوچه به اسم من میشه و اینطور هم شد اصغر به فیض شهادت نائل گشت و کوچه هم به نامش شد. (راوی:خواهر شهید)
یکی از دوستان شهید نقل میکنه که: بار آخری که اصغراز جبهه برگشته بود به من گفت: این بار آخریه که اومدم ولی این قضیه رو به هیچ کس نگو وهمینطور هم شد اصغر دفعه بعد که به جبهه رفت به آرزوش رسید و شربت شهادت رو چشید. حدود یک ماه قبل از شهادت اصغر جان خواب دیدم که شهیدی رو برای تشییع به خونه مون اوردند که اسمش عبدالله بود بهم گفتند که ایشون برادر شماست ولی من گفتم که اسم برادر من اصغرنه عبدالله اما وقتی که پیکر شهید رو مشاهده کردم که خود اصغر برادرمه که خیلی چهره اش سفید و نورانی شده بود در صورتی که اصغر سبزه رو بود و اینجا بود که تازه متوجه شدم منظور ازعبدالله یعنی اینکه بنده خدا است . و از این خواب مدتی گذشت تا خبر شهادتش رو برامون اوردند و هنگام تشییع جنازه اش بود که دیدم مکان و مسیرو صحنه تشییع دقیقا همونطوری بود که تو خواب دیده بودم. (راوی خواهر شهید) این تکلیف ماست که جبهه بریم اگه مانریم شما نمیتونید راحت زندگی کنید و هر وقتی هم که شهیدی رو تشییع میکردند یا از جبهه سالم بر میگشت میگفت: اینبارهم قسمت نشد شکلاتی بر گردم. یه باری بهش گفتم منظورت از شکلاتی چیه؟ با خنده بهم گفت: منظورم کفنه که سر و ته اش رو گره میزنند میشه مثل یه شکلات... (راوی:خواهر شهید) بعداز شهادت اصغر مدام بر سر مزارش میرفتم و دعا و قرآن میخوندم و گریه میکردم یک شب در خواب شهیدی رو دیدم که به خوابم اومد و گفت: "پس ما چی؟!چرا برای ما دعا نمی خونی؟!" بهش گفتم: من شمارو نمیشناسم شما کی هستی؟! بهم گفت:اسم من حسن شجاعی دوقبر بالاتر ازقبر برادر شما اصغر هستم... روز بعد که رفتم سر مزار دیدم که دقیقا شهیدی با همون مشخصات در همون مکان دو قبر بالاتر سنگ مزارشه وبعد این جریان بود که من برای شهدا علی الخصوص شهیدی که به خوابم اومده بود قرآن و دعا میخوندم... ( راوی خواهر شهید) آفتاب از مغرب عالم طلوع کند تا جان و جهان را صفا دهد وزنو حیاتی دگر را شروع کند اللهم عجل لولیک الفرج وبعضی دیگر هم این حرفهارا منکر شوند و توهم پندارند اما چه باک از این سخت باوران و منکران که امروز عصرهم برای بار چندم که با دوستی از بچه های جنگ رفته بودیم زیارت مزار شهدا از سر مزار شهید گمنامی عبور می کردیم که بوی عطردلاویزی به مشام مان رسید که حالی به حالی گشتیم و صفایی کردیم ... آری شهدا حاضرند و عطر حضورشان... گفت مولانا علي بن الحسين آن امام عارفان و نور عين فخر بنمود «مكه» بر خود اينچنين فضل من باشد فزون ازهر زمين بس شرافتها خدا داده به من بس كرامتها خدا داده به من خانه حق پشت من گشته بنا زائرين از دور آيند پيش ما بس كه باليد بر شرافتهاي خود اين پيام از سوي حقش وحي شد هست« فضل» كربلا افزون زتو دم مزن خاموش باش حرفم شنو گر نبودي كربلا« بودت» نبود خانه حق هم دگرپشتت نبود فخر منما برتري ديگر مجوي تا كه باشد كربلا از خود مگوي گر دوباره فخر فروشي ها كني آتش خشم مرا بر پا كني پس دگر خاموش باش و دم مزن لب فرو بند و مگو ديگر سخن روايت چنين است كه روزي پيامبر به آغوش خود داشت« حسين» شاه اطهر به بازي او شاد و مسروربود به وقت بوسه براو همه شور بود بگفت: «عايشه» كه اي رسول خدا به شادي و شوري كزين طفل چرا؟ بگفتا: پيامبر كه واي بر تو باد! «حسين» نور چشم ومنم زو شاد «حسين» است جگر گوشه ودلخوشيم كه مستم از اين عطرو بوي و شميم به روزي شهيدش كنند امتم پي قاتلانش رسد لعنتم دهم مژده بر زائرين« حسين» رود هركه بر قبر آن نور عين خداوند ثواب «حجي» از مرا حسابش نويسد زهي مرحبا بسي كرد تعجب بگفت عايشه ثواب« حجي» ازشما را بله!؟ بفرمود:ثواب« دو»حجم بله عجب تر تعجب نمود عايشه! بگفتا: ثواب« دو »حج خودت چه اجربزرگي بدين مرتبت! دوباره رسولخدا لب گشود دهندش ثواب «چهار» حج زود بپرسيد وپرسيد بارها عايشه فزون كرد پيامبرمرحله مرحله شگفتي نمودو عجب در عجب شد وآخر« نود» با« نه» حج وثواب شد به وقت ذبح قرباني خليل گفت اي كاش خداوند جليل مي بريدم من گلوي« پور» خويش تا ازاين داغم ثوابي بود بيش وحي آمد بهترين محبوب من كيست درنزد تو اي مربوب من؟ گفت:«محمد »نزد من محبوب ترين خلق عالم هست و هم او بهترين گفت: كه ابراهيم تو اينك بازگو «مهر» خود رابيش داري يا به او؟ در جواب گفتا: كه اي جانان من بيش دارم مهر او زين جان وتن گفت:كه ابراهيم به قلبت «پور»او هست محبوبتر زپور تو بگو ؟ گفت:كه يارب نزد من محبوبترست «پور احمد» بهترين و بهترست گفت: كه ابراهيم به روزي خصم دون پور احمد را كشند بر خاك و خون گو كه بيش سوزد دلت زين ماجرا يا به راهم تو كشي پورت فتي؟ گفت:كه يارب بيش دلم سوزد اگر خون پور احمدت ريزند زسر گفت:كه ابراهيم تورا آگه كنم زين خبر من نيز خود ناله كنم يك گروه مدعي از امتش بالب خشكيده و سوز عطش از« حسين» فرزند پاك و اطهرش سرچو گوسفندي برند از پيكرش اين گروه مستوجب خشم منند جملگي در آتش از پا تا سرند آه كه ابراهيم چو بشنيد گريه كرد از دو ديده اشك باريد ناله كرد وحي آمد كه ابراهيم شنو من فدا كردم پذيرفتم زتو اين همه اشكي كه ريختي بر« حسين» جاي اشك بر داغ پورت نور عين ز ين مصيبت دادمت اجر عظيم مرحبا بر تو كه بودي بس حليم زير بارش برف مردي با دختري كوچك با چشماني پر از التماس ايستاده در انتظار تا شايد رهگذري از اوبپرسد حال عجب آقا ما همه مسلمانيم ! با چند هزار ركعتي نماز خوش به حالمان از خدا چقدر طلب داريم ! جاي خودمان كه گرم ونرم باشد ما مسلمانيم ! ديگر با كسي چه كار داريم آه دخترك از سوز سرما همچنان مي لرزيد ولي چه بي خيال و درخلسه رهگذران دست در پالتوي گرم خويش به سوي دخترك چه با سخاوت حواله مي كردند دود نفس هاي گرم خويش ...!!! بوق بوق بوق خانمي با هفت قلم آرايش با مانتويي تنگ و بس چسبان ايستاده بود در كنار خيابان و ماشين ها هريك به نوبت و به رديف پشت سرهم می زدند برای بوق بوق ولي عجب كه اين خانم خيلي انگاري كلاس سليقه اش بالا بود...! بگذريم پيرزني هم عصا بدست پا لرزان چند قدم آنطرف تر ازاین خانم ايستاده بود تا سوار ش کند ماشینی ولي عجب که از آن همه ماشین نمی زد یکی برای او بوقی...! مطلب ذیل نظر انتقاد ی دوستی است که لازم دیدم عین نظر و جواب حقیر را در اینجا بیاورم پاسخ به نظر این دوست عزیز: پرسیدی که خودم اهل عمل هستم دروغ چرا بگم نه نیستم وبنده سرتا پا تقصیر بدبخت تر از این حرفا هستم و از لغزشهای زیادم از خدا و شهدا طلب عفو میکنم.گفتی هرکسی رو دیدی خودش توصف اول خلاف گفته هاش بوده اگه منظورت امثال منه بی تعارف درست میگی ولی مطمئن باش خیلی کسایی رو هم ندیدی که با شهدا ارتباط دارن و ازشهدا حاجت و مدد می گیرن پرسیدی چه جوری باور کنم چیزایی رو دروغش بهم ثابت شده...به قول مولا علی ع: انظر الی ماقال ولاتنظر الی من قال (ببین چی میگه نبین کی میگه)ملاک باید حق باشه نه افراد بله ای کاش ذره ای معرفت شهدارو امثال من داشتن تا شما دوست عزیز انقدر به مثل منی بدبین نبودی...ای کاش ملاک ما رفتار شهدا بود تا مثل شمایی با دیدن امثال من به باور و اعتقاد ش لطمه ای وارد نمیشد...حرفای شما بهم که بر نخورد هیچ خوشحالم شدم اما باتمام این حرفها از شهدا ممنونم که توفیق حرف زدن ازشون رو با تمام بی معرفتیم هنوز هم ازم نگرفته چرا که رحمت خدا در ذکر کردن از صالحین نازل میشه...بازم بهم سربزن خوشحال میشم... دیشب که جیبهای خالی ات را دیدم خنده ام گرفت و گریستم! گفتی: تازه حال "بایزید" را می فهمی اما "بایزید" برادر شهید نبود که تورا بفهمد بی خیال باش صالح زمانه زمانه "گل"است یکی با پایی به توپ گل می زند و همه برایش هورا می کشند و جیبهایش را پر از"پول" میکنند! یکی هم مثل تو برادر "گل اش" را نثار می کند و به جیبهای خالی اش می خندد! و این نیز بگذرد بی خیال باش صالح...! ۳/۱۱/۸۷ ...چه بگویم که هنوزهم داغت به دل تازه است! تویی که تابود ی نمی شناختمت و اکنون جای خالی تورا در این زمانه غریب احساس میکنم سال ۷۷بود که رخ در نقاب خاک کشیدی و رفتی عجب چه زود دیر شد باورش برایم سخت بود یادم نمیرود آنروز را که دیدم دست به پهلو گرفته ای و درد می کشی وقتی که پرسیدم چه شده است در چه حالی؟ بی آنکه ازدرد پهلویت بگویی گفتی: دردمند شهدایی آنروز نفهمیدم چه گفتی ولی هنگامه "بانگ حی علی خیرالعمل"گفتنت که جان از تن رنجورت پر کشید به سوی محبوب فهمیدم چه گفتی ولی افسوس که زمانی فهمیدم که دیگرسفر کرده و رفته بودی و این دوبیت شعرت زبان حال منست که : افسوس کزین دیار یاران رفتند افسوس خزان زد و بهاران رفتند تا وعده آسمانی از غیب رسید از میکده حلقه خماران رفتند آری امید جان عزیز"امید بهرام صبور" به قول شاعر "صالح"ما عزیز دل مجید رحمتی: کی میروی زدلم ای حضور عشق شد از فراق تو جانم تنور عشق بودی "امید "رفیقان و همچنین "بهرام "آسمان محبت "صبور عشق" آنروز را هم یادم نمیرود که با انبوهی از اوراق اشعارت به درب منزل آمدی و گفتی: که با هم برویم به بیابان اطراف محله مان وقتی که پرسیدم برای چه؟ گفتی: که میخواهی تمام شعرهایت را آتش بزنی ولی برای چه هیچ نگفتی ولی خود خوب فهمیدم که چه در سرت داری ازمن اصرار که بگذر ازاین کار که حیف است ولی در عمل به من گفتی که "بشوی اوراق اگر همدرس مایی که درس عشق در دفتر نباشد" امید جان عزیز حرف ازتو گفتن بسیاراست و مجال کوتاه پس بگذار با این دوبیت شعرت کلام کوتاه کنم که: درویش غریب بود بی وجد و سرور از حق طلبید عالمی را به حضور یک پاره آتش آمد از عالم نور بر کالبد "امید بهرام صبور" بهتر است اول خود م رو معرفي كنم من "مديوم" هستم به معني واسطه به اصطلاح من كسي هستم كه استعداد مخصوصي دارم براي ارتباط با ارواح يعني اين كه به يه نحوي از انحا ء تحت تاثير فكر يا فعل ارواح قرارمي گيرم اگه موافق باشيد به تعدادي از پيام هايي كه درهنگام ارتباط با ارواح دستگيرم شده اشاره كنم البته براي خيلي ها باورش سخته ولي خب تو عالم خيلي خبرها هست كه ما از ش بي خبريم به هر حال قضاوت درباره مطالبي رو كه بيان مي كنم رو مي گذارم به عهده خودتون خب بگذريم پيام اول از طرف يكي از ارواح خوب و پاكيه كه ارزش داره خوندنش: "اكنون من در عالم ارواح ايمان واقعي را درك مي كنم و مي دانم ايمان صحيح همان ايمان به خدا و ايمان به وجود روح و بقاء آن پس از مرگ مي باشد چون اين ايمان است كه انسان را در زندگي زميني بسوي پاكي و محبت ونيكي مي كشاند من اكنون بسيار قوي هستم و از آن رنج پيري كه در دنيا داشتم خبري نيست من اكنون روحي هستم كه وطنم در فضا است ودر چشم اندازم تجلي نور خدايتعالي درخشان است. من اكنون در عالم ارواح احساس ديد مخصوصي دارم كه حتي تا حدودي آينده خود را مشاهده مي كنم وهمه جريان گذشته حياتم در حافظه ام تجلي دارند."(1) وپيام دوم هم از طرف روح پاك ديگري است كه جالبه خوندنش: "مرگ امري عادلانه است البته كم هستند كساني كه از چنگال مرگ به اين آساني خارج شده داخل جهان نعمت و رفاه باشند وچه بسا در اقليت هستند كساني كه نغمه هاي زيبا و منظم عالم ارواح را در فضا بشنوند و بعد اززماني از قيد زندگي توام با رنج زميني خود را در چنين فضاي متنعم احساس كنند. شما اي انسانهاي زنده براي ارواحي كه دررنج و عذابند دعا كنيد چون احسان ومحبت آنطوركه شما فكر مي كنيد تنها اثرش در زمين شما ظاهر نمي شود بلكه شما مي توانيد با ارتباط به موجوداتي كه فضا را پر كرده اند و زنده هستند تماس بگيريد و آنها را به دعاي خود شاد كنيد."(2) و اين هم پيامي ديگر از روحي سعادتمند و پاك: "اي دوستان عزيز چقدرلذت بخش وشادي آور است كه شخص يك مرتبه خود را درفضاي مملو از نعمت روحي ببيند البته خيال نكنيد كه من ناگهاني موردمحبت خداوند يگانه قرار گرفتم خير!بلكه من در زندگي جزوكساني بودم كه از معيشت به كم قناعت مي كردم ولي در فراگيري علم به كم قا نع نبودم و همچنين سعي مي كردم به ديگران محبت وياري كنم."(3) خب چند نمونه پيامي كه خونديد از طرف ارواحي بود كه پاك و قوي بودند و حالا به دونمونه از پيا م هايي اشاره مي كنم كه از طرف ارواحي است كه از نظر طهارت وپاكي در مراحل پايين تر وضعيف تري قرار دارند : "اي دوستان مدت عمر من درمقابل ابديت بسيار بي ارزش وكم بود با اين همه من فعلا در اينجا كاملا جزگروه اشقياء نيستم بلكه در يك سطح پاييني مانند انساني هستم كه در زندگي زياد شرارت و فساد نكرده ولي به مرحله كمال هم نرسيده است پس اگر در اين جهان اشخاص سعيد در يك محيط تنگ و محدود باشند منهم جزوه آنها هستم. من فقط به يك چيز نادم و پشيمان هستم وآن اين است كه :آنچه را شما ازجهان روحي مي دانيد من در دنيا نمي دانستم اگر من هم مثل شما جهان ارواح را مي شناختم حالا اضطراب و هيجانم خيلي كمتر بود بلي: اين يك اضطراب بزرگ است كه ما زنده باشيم ولي زنده بودن خود را درك نكنيم جسد فيزيكي خود را ببينيم و با آن مربو ط شويم ولي نتوانيم ازآن استفاده كنيم يا آنكه كساني راكه دوست داشتيم ببينيم ولي از سوي ديگر احساس كنيم كه فكري كه مي خواهد ما را به آن دوستان مربوط كند خاموش مي شود.(بلي اين يك نوع رنج براي ارواحي است كه زياد در اين دنيا شقي نبوده اند)(4) پيام بعدي هم كه مي خونيد از طرف يكي از ارواح متوسطه كه در يك جلسه تحقيقاتي در جمع علماي روحي در پاريس بيان شده: "من اكنون دچار رنج و المي هستم كه شما نمي توانيد حد آن را تصور كنيد آري همه اين رنجها در اثر آن ندامت است كه چرا من در حيات زميني وقتم را به بطالت و گناه گذرانيدم... من با كما ل شرمندگي اقرار مي كنم كه در بيشتر واجبات زندگيم كوتاه آمدم و من آن زندگي را نمي كردم كه شايسته يك انسان شريف بوده باشد بلكه بيشتر اوقات فراموشي خداوند سبب مي شد كه تكاليف واجب ديگر خود را هم فراموش كنم كه مسامحه در اين امر در سنت الهي استحقاق عذاب ورنج دارد. وقتي كه به اين جهان (جهان روحي) پا گذاردم به اين حقايق آگاه شدم و احساس ندامت مي كنم لذا اكنون بهترين آرزوي من اينست كة خداوند بزرگ با رحمت و كرمش اين ندامت مرا قبول كند.(4) يسئلونك عن اروح قل الروح من امر ربي... ( 1-2-3 -4كتاب حقيقت روح / نويسنده احمد زمرديان) ا خوشا به حالت چه آرام آرمیده ای آه که این آرامش تو دلم را بی قرار میکند به راستی که شما فرزندان آقا روح الله در قهقهه مستانه خویش "عند ربهم یرزقون"اید خوشا به حالت چه آرام... روزگار خوشی داشتیم با هم چه مهربان بوديم سلام ها يمان از سر طمع نبود دغدغه هايمان رنگ و بويي ديگر داشت خانه هاي هم كه مي رفتیم چه بي تكلف بوديم هرچه داشتيم بر سرسفره گردهم مي نشستيم و مي خورديم جنگ بود و موشك باران ولي چه آرام بوديم كوچه هايمان لبريز از شميم عطر شهيدان بود يادش بخير چه خوش بودیم آنروزها... شهر شلوغ است و درهم و برهم اينجا به كسي خوش ميگذرد كه همرنگ جماعت باشد و شهروند خوبي هم باشد شهروند خوب هم يعني: بر خلاف عادت جمع رفتاري نكند بايد قاعده بازي را مراعات كند تا به آنچه دلش مي خواهد برسد وقاعده بازي هم يعني خيلي چيزها را وارونه ببيند و وارونه عمل كند مثلا: بداند اينجا براي انجام هركاري حرف ازقانون مداري و ضوابط مي زنند ولي خيلي از كارها بدون روابط پيش نمي رود ! و اگر هم پيش برود با هزار اما و اگر البته با مقداري جان كندن آنهم نه خيلي كم بعنوان مثال : ازنان بربري خريدن بدون صف و صرف زمان به شرط سلام و عليك گرم داشتن با شاطرآقا بگير تا گرفتن مدرك دكترا به شرط داشتن پول و پارتي و بده بستان داشتن با دانشگاه مثلا آزاد! و همچنین اگر اهل هنر باشي مثلا كارگردان سينما كافي است كه فيلمي بسازي با ژست و پز روشنفكري! با محتوايي پر از بدو بيراه به دين و انقلاب و شهدا که نتيجه اش می شود تصاحب جايزه جشنواره ها از سيمرغ بلورين بگير تا خرس طلايي و بازهم مثلا... ...لحظه اي هيچ نشد كه بپرسيم ازخود كه كجاييم و كه ايم؟ و به كجا خواهيم رفت؟ بس كه مشغول به سرگرمي و بازي شديم آه و صد حيف و افسوس نشديم هيچ ما ملتفت اين كه رفت قافله و فرصت عمر چه زود آري موهايمان گشت سپيد صورت هامان پر از چين و چروك ولي انگارنه انگاركه اينها خبري است همه از آمدن پيك اجل... فراگیر شد بیا که عشق هم به دست هوس به زنجیر شد کنون که یاد شهیدان زشهر مان رخت بست بیا تو یوسف زهرا "س" زمانه دلگیر شد پا كه تو راهرو خونه گذاشت از شنيدن صداي گريه معصومه همسرش كه تو فضاي راهرو پيچيده بود يه لحظه حاجي دلش هزار جا و رفت و دلواپس شد تندي ستگيره در ب اتاق رو چرخوند و پا به اتاق كه گذاشت معصومه هم گريه اش رو قطع كرد و با دستپاچگي اشكهاي رو صورتش رو پاك كردو جواب سلام حاجي رو داد و پا شد عصاش رو گرفت و براش صندلي اورد.حاجي هم رو صندلي نشست و در حين اينكه پاي مصنوعيش رو از زانوش جدا ميكرد سر بلند كرد و خيره شد به معصومه و گفت: چيزي شده معصومه گريه چرا ميكردي ؟ معصومه هم براي طفره رفتن ازجواب گفت: چايي تازه دمه بزار برات يه چايي بيارم با خرما خيلي ميچسبه. به پا بلند شد كه بره آشپزخونه حاجي دستش رو گرفت گفت "تانگي گريه ات براي چي بود لب به چيزي نميزنم" معصومه هم با كمي مكث گفت:"آخه ميترسم براي قلبت ضرر داشته باشه... كه حاجي پريد ميون حرفشو گفت :"نه زودتر بگو كه خيلي ريختم به هم _چي بگم آخه بازم زن صاحبخونه اومده بود و جلوي در وهمسايه هرچي ميتونست بارم كرد حالا حرفاش جاي خود ولي از نيش هايي كه زد خيلي بهم برخورد و اذيت شدم _نيش چه نيشي مگه چي گفت؟! معصومه هم اشك توچشماش جمع شد و با بغض ادامه داد"آره حاج قاسمي كه خيلي ميگن به حساب كتاب قيامت اعتقاد داره اهل خدا و نماز و روضه و دعاس چه جوري تو خونه اي كه دو ماهه كرايه اش رو نداده نماز ميخونه آخه اداي حق الناس واجب تره يا هزارتا جلسه و روضه راه انداختن حاج قاسمي كه... معصومه حرفش رو تموم نشده بود كه تندي بلند شد و رفت يه قر ص و يه ليوان آب اورد و داد دست حاجي و گفت"نگفتم حالت بد ميشه شنفتن اين حرفها براي قلبت خوب نيست حاج قاسم قرصش رو كه خورد پاي مصنوعيش رو بست به زانوشو عصا شم زد زير بغلش كه ازخونه بزنه بيرون كه معصومه گفت: كجا بااين عجله؟ -هيچي دلم گرفته ميخام برم سر بهشت زهرا _بزار كمي حالت بهتر بشه مهدي رم آماده كنم باهم بريم -نه ميخام تنها باشم بايد برم خداحافظ... *** هوا گرگ و ميش بود و از نم بارون سنگ هاي مزار خيس خيس بود حاجي عصا زنون آرام و آهسته از كنار سنگ مزار ها رد ميشد و زير لب هم با خودش زمزمه هايي داشت داشت و اشك چشماش هم جاري بود گهگاه در كنار مزاري مي ايستاد و چند لحظه اي زل ميزد بهشون و دوباره راه مي افتادوقتي كه رسيد به سر مزار سيد مهدي و چشمش افتاد به عكسي كه خودشم تو اون عكس بود بي اختيار ياد شب عملياتي افتاد كه بچه هاي گروهان رو به خط كرده بود و با التماس و آيه و قسم ازشون خواسته بود كه پوتين هاشون رو يكي يكي ببوسه ولي نوبت به سيد مهدي كه رسيده بود سيد به جده اش قسمش داده بود كه اين كارو با هاش نكنه و همونجا در آغوش همديگه افتاده بودن و زار زار گريه كرده بودن. ديگه هوا رو به تاريكي بود كه حاج قاسم بلند شد از سر مزار سيد مهدي ك بره كه زل زد به چهره خندون سيد مهدي تو عكس و گفت: "سيد سفا رش مارو به مادرت كن كارم بدجوري گيره يادت نره ها...! *** يكي دو هفته اي از اين قضيه نگذشته بود كه يك روز عصر كه حاجي پا به خونه گذاشت ديد كه *بعضي خيال مي كنند وقتي كه حضرت ظهور مي كند كشتار واقع مي شود ولي چنين نيست بلكه كشتار قبل از ظهور آن حضرت است. *حضرت غائب «ع» عجب صبري دارد! با اين كه از تمام آنچه كه ما مي دانيم يا نمي دانيم اطلاع دارد و از همه امور و مشكلات و گر فتاري هاي ما با خبر است خود حضرت هم منتظر روز موعود است و خودش مي داند كه چه وقت ظهور مي كند. اينكه گفته مي شود:«آن حضرت وقت ظهورش را نمي داند.»درست نيست. *در آخرالزمان دعاي فرج را كه دعاي تثبيت در دين است زياد بخوانيم:«ياالله يا رحمان يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك» *كجا رفتند كساني كه با صاحب الزمان «ع» ارتباط داشتند؟ خودرا بيچاره كرده ايم كه قطع ارتباط كرده ايم و گويا هيچ چيز نداريم! *دعاي تعجيل فرج دواي دردهاي ماستۀدر روايت است كه در آخرالزمان همه هلاك مي شوند «الا من دعا بالفرج»(مگر كساني كه براي تعجيل فرج دعا كنند) *در اوقات گرفتاري و شدت خيلي بايد دعاي فرج خواند زيرا دعاي فرج دعا براي فرج شخصي است. *بايد دعا را با شرايط آن كرد. توبه از گناهان از جمله شرايط دعا است چنان كه فرموده اند:«دعا ء التائب مستجاب» *** تالار وزارت كشور يادبود سيد شهيدان اهل قلم چه سوال سختي درجواب مثل خر در گل ماند ه ام راستي براي مرگ آماده اي اين جه حرفي است آقا سيد مرتضي از زندگي بگو از گل و بلبل طبع ما به اينجور چيزها عادت كرده اگر ترك عادت كنيم كه مي ميريم اصلا خودت بگو حر ف از مرگ در اين اوضاع و احوال زدن ديگر چه صيغه اي است در و ديوار شهر مطبوعات و رسانه ها همه و همه دم از زندگي و خوشي مي زنند ولي شما هم اين وسط با اين صداي ساحرانه دم گرفته اي كه راستي براي مرگ آماده اي حيف نيست كه با اين صدااز مرگ مي گويي مگر سهراب نگفت تا شقايق هست زندگي بايد كرد خب شما هم از زندگي بگو از گل و بلبل بگو بي خيال باش آقا مرتضي به قول قديمي ها عيش مارا منغص كردي عجب بعد بيست سال باز صدای کوبنده توست که می آید راستي براي مرگ آماده اي... بریده بریده گفت: دخترم تازه می فهمم چه ارزان نفسهایم را خرج کرده ام و اکنون که به نفسهای آخر خود رسیده ام تنها حسرت و غصه ام اینست که ای کاش نفسهایم را در همه دم به عطر حضور خدا معطر میکردم ولی افسوس...!!! سینمای خودمان را می گویم قبل از هرچیز باید بگویم زنده باد هالیوود! که فیلم هایش بازتاب سیاست ایالات متحده است اما سینمای ما چه !؟ از جشنواره فجرش پیداست ! در بیست ونهمین سال تولدش "فرزندصبح"می شود نتیجه اش ! که حتی کار گردان فیلمش از تماشای آن به تهوع می افتد اصلا بگذریم امام که جای خود شاید توقع زیادی است ! همین هشت سال دفاع مقدس خودمان وده ها هزار شهید وطنمان بخندیم یا بگرییم که حتی برای ساختن فیلمی از سی شهید انقلاب هنوز اندر خم یک کوچه ایم که هیچ ! در فیلمی چون "دموکراسی در روز روشن" پا به روی خونشان می گذاریم پس زنده باد هالیوود! زنده باد هالیوود! که در طریق باطل خویش همچنان سرآمد است و الگو ! جالب است نه ؟! سینمای خودمان را می گویم؟!! اولين بار كه ديدمت نمي دونم چي شد كه به دلم نشستي خودمم نمي دونستم چرا؟ ازهمون اولين نگاه دلم رو بردي. هر طوري بود مي خواستم يه جوري بهت نزديك بشم وباهات رفيق بشم ولي مونده بودم كه چيكار كنم. مي ترسيدم دست رد به سينه ام بزني.آخه من مسيحي بودم و تو يه دختر مسلمون به همين خاطر مردد بوم كه به دوستي قبولم ميكني يا نه اما به هر حا ل اين ميل و علاقه رو از نگا هام فهميده بودي و از بعضي بچه ها هم شنيد ه بودي كه من بهت خيلي علاقه دارم. آره همينطور روزها ميگذ شت و علاقه من هم روز به تو بيشتر مي شد تا اينكه يه روز تو حيا ط مدرسه داشتم قدم ميزدم و تو فكر بودم كه كسي از پشت سر دست گذاشت رو چشمام! هر كسي رو حدس ميزدم با شه اما دستت رو كه از چشمام برداشتي اصلا باورم نمي شد! آره خودت بودي «مريم» بهت وحيرت ورم داشته بود. دست وپام رو گم كرده بودم. مونده بودم كه چي بگم كه پيش دستي كردي وبهم گفتي: «بيا با هم بريم دعاي توسل همه بچه ها تو نماز خونه جمعند» موندم كه چي بگم. نه دوست داشتم كه ازت لحظه اي جدا بشم نه ميتونستم بيام نمازخونه كه عذر اوردم وگفتم: مريم راستش خيلي دوست دارم بيام ولي آخه اگه بچه ها منو ببينن ميگن اينو ببين دختر مسيحيه هم اومده اينجا . هيچوقت يادم نميره دستي زدي رو شو نه ام ولبخندي زدي و گفتي: اينطوري نيست كه فكر ميكني بيا بريم بد نميگذره! پا كه گذاشتم تو نماز خونه مدرسه احسا س خوبي بهم دست داد هر كي توحا ل خودش بود و با خداش خلوت كرده بود و گريه ميكر د واشك ميريخت. منم رفتم گوشه اي نشستم و همينجور به بچه ها نگاه ميكردم اما نمي دونم دست خودم نبود بي اختيا راشك از چشمام جاري شد.آخرهاي دعا كه شد بلند شدم رفتم توحياط مدرسه تا كسي متوجه حضورم نشه. ازهمون روز بود كه دوستي من وتوهم شروع شد. خيلي چيزا ازت ياد گرفتم . اخلاق خوبت خيلي رو من اثر گذاشته بود و روحيا تم رو عوض كرده بود. وباصحبت ها و كتابهايي كه بهم ميدادي آشناييم رو نسبت به دين اسلام بيشترو عميق تركرده بودي. راستش اول خيلي شك و شبهه داشتم ولي با راهنمايي هاي تو كم كم داشت رفع ميشد. هر روز كه از دوستي من و تو ميگذشت احساس نزذيكي بيشتر به تو ميكردم تا جايي كه ديگه دوست داشتم مثل تو چادر سر كنم آخه اينجوري احساس ميكردم خيلي آرامشم بيشتره و راحت ترم ولي مونده بودم كه چه جوري پدر و مادرم رو راضي كنم تا چادرسر كنم كه به فكرم رسيد كه بگم چون عضو گروه سرودم حتما بايد چادر داشته باشم كه بالاخره راضي شدن برام چادر بخرند. ولي خب پيش خانواده نمي تونستم چادر سر كنم چرا كه به قو ل خودشون چادر سر كردن و حجاب رو يه نوع بي كلاسي ميدونستند به همين خاطر منم چادر رو ميذاشتم تو كيفم و از خونه كه بيرون ميزدم سرم ميكردم وقبل از اينكه خونه هم برم ميذاشتم تو كيفم. مريم جون راستش قبلا درس خوندن بدون موسيقي برام غير سخت بود و غيرممكن ولي خب گذاشتم كنار و حتي بالاتراز اين هر وقت خانواده ام مي خواستند برن جشن عروسي كه محال بود بود توش رقص و موسيقي واينجور چيزا نباشه من بهونه مي اوردم كه امتحان دارم يا كه مريضم واز اينجور بهانه ها ولي خب از اون موقع كه فهميدند من براي اينكه با هاشون نرم اين بهونه ها رو مي يارم بهم ديگه توي فاميل مي گفتند:« پيرزن»! اما من راهم رو پيدا كرده بودم و اين حرفها و برخوردهارو تحمل مي كردم. مريم عزيزم خيلي ها مي خوان بدونند كه من چرا اسم خودم رو زهرا گذاشتم « زهرا علمدار» باشه ميگم اونم فقط به عشق آقا يادته آخرهاي اسفند ماه 77 بود كه كليه هام بد جوري عفونت كرده بودندو بايد براي عمل به تهران مي رفتم. و توهم خيلي اصرار داشتي كه براي ديدن از منا طق جنگي بيام ثبت نام كنم و همراه شما باشم. منم به پدر و مادرم گفتم كه از طرف مدرسه مي خوان بچه ها رو ببرند يه سفر سياحتي نگفتم زيارتي ولي با رفتن من مخالفت كردند به همين خاطر منم دو روزي با هاشون قهر كردم و لب به غذا نزدم. كه باعث شد ضعف شديدي تو بدنم احسا س كنم. بيست وهشت اسفند ماه ساعت سه نصفه شب بود كه به دلم افتاد كه خوبه دعاي توسل بخونم. كتاب دعايي كه داشتم باز كردم و شروع كردم به خوند ن و حال خوش عجيبي پيدا كرده بودم. احساس مي كردم با خوندن هر فقره اي از دعا حالم داره تغيير مي كنه و بهتر مي شه! يادم نيست كه كجاي دعا بودم كه چشمام رو خواب گرفت و خوابم برد. تو خواب بود كه ديدم تو يه بيابون برهوت وايستادم و دم دماي غروبم بود كه ديدم يه مردي اومد پيش منو بهم گفت: «زهرا...بيا... مي خوام چيزي نشونت بدم.» با تعجب گفتم:آقا ببخشيد من زهرا نيستم اسم من« ژاكلينه!» ولي گوشش بدهكار نبود مدام منو زهرا خطاب مي كرد. ديدم چاره اي نيست را ه افتادم دنبالش. در نقطه اي از زمين چاله اي بود كه اشاره كرد برم داخلش . گفتم كه اين چاله كوچيكه! ولي بهم گفت:دستت رو بزار زمين تا سر بخوري بري پايين. به خودم جرات دادم و اينكار روكردم. جاي خيلي عجيبي بود. يه سالن بزرگ بود با ديوارهاي بلند و سفيدي كه پر بود از عكس شهدايي كه از شون نورآبي رنگ مشعشع بود.آخرين عكس هم عكس آقا بود.عكس آقا «سيد علي خامنه اي» به تك تك عكس ها كه نگاه مي كردم احساس مي كردم كه با هام دارن حرف ميزنند ولي من چيزي نمي فهميدم تا اينكه رسيدم به عكس «آقا» كه آقا شروع كرد به حرف زدن واين جمله روخوب يادمه كه گفت: «شهدا يك سوزي داشتند كه همين سوزشا ن آنها را به مقام شهادت رساند. مثل شهيد جهان آرا همت باكري و علمدار...»همين كه آقا اسم شهيد علمدار رو برد سوال كردم كه شهيد علمدار كي هست؟ چون اسمش رو تا حالا نشنيد ه بودم! آقا يه نگاهي بهم انداخت و گفت: «علمدار هماني است كه پيشت بود هماني كه ضمانت تو را كرد كه بتواني به جنوب بيايي...» تو همين موقع بود كه از خواب پريدم. آشفته و پريشا ن شده بودم. نمي دونستم كه چيكار كنم.موقع صبحونه خورد ن كه شد به پدرم گفتم كه صبحونه به شرطي مي خورم كه اجازه بدي برم جنوب. اصلا باورم نمي شد چون پدرم روخوب مي شناختم كه به اين سادگي ها اجازه نميداد.وقتي كه قبول كرد خيلي خوشحال شد م ولي بهم گفت كه با ر اول و آخرت باشه ها. حدوداي ساعت ده صبح بود كه خبر اومدنم رو بهت دادم. يادمه كه خيلي خوشحا ل شدي! براي ثبت نام هم خودم رو«زهرا علمدار» معرفي كردم. از همين جا بود كه اسم من شد« زهرا علمدار» آره يادش بخير عجب صفايي داشت اولين روز سا ل 78 بود يادت كه مي ياد. بعد از خوندن نماز مغرب و عشا ء راه افتاديم با بچه ها ي بسيج كه بريم جنوب. تو راه به خوابي كه ديده بودم خيلي فكر مي كردم. از چند تا ازبچه ها در مورد شهيد علمدار پرسيدم ولي كسي چيز زيادي ازش نمي دو نست. سر راه كه به حرم امام رسيدم از نوارفروشي حرم سراغ نوار شهيد علمدار رو گرفتم. باورت نميشه وقتي كه شنيدم نوار شهيد علمداررو داره مي خواستم بال در بيارم! چند باري كه تو راه نوار شهيد علمدار روگوش كردم بيشتر متوجه حرفهايي كه «آقـا» تو خواب بهم زده بود مي شدم. به شلمچه كه رسيديم تو حال و هواي عجيبي داشتي انگار با سه تا داداش هاي شهيد ت كه دوتا شون توهمين شلمچه شهيد شدن داشتي صحبت مي كردي! وقتي كه با هم رفتيم يه گوشه اي تو با صداي دلنشيني كه داشتي شروع كردي به« زيارت عاشورا» خوند ن و من احساس مي كردم كه شهدا همه دور ما جمع شدند.حالم عجيب منقلب شده بود. به طوري كه سر از بيمارستان خرمشهردر اوردم. و بهم سرم زدند.نيمه هاي شب كه سرمم تموم شد به اردوگاه برگشتم و بعد از اذان صبح بود كه مسئول كاروان گفت كه امروز دوباره به شلمچه مي ريم به خاطر اينكه قراره عيد «آقا» بياد شلمچه تا نماز عيد قربون رو به امامت آقا بخونيم. از خوشحالي توپوست خودم نمي گنجيدم! آره ساعت 9صبح بود كه راهي شلمچه شديم .ساعت حدود يازده بود كه با اومدن آقا شلمچه غوغايي شد. همه گريه مي كردند. باورم نمي شد كه با چشماي خودم دارم آقا رودارم مي بينم .باور كن با ديدنش تمام دلهره و نگراني ها يي كه داشتم حل شد وآرامش عجيبي تو دلم احساس مي كردم. بعد از مراسم كه آقا مي خواست بره انگار كه همه غم هاي عالم رو دوباره ريختن به جونم.آقا داشت مي رفت و دلهاي ماروهم با خودش مي برد. .بچه ها همه ازخاك قدمگاه آقا به عنوان تبرك برمي داشتند! آره مريم جون عزيز يادته بعداز اينكه از جنوب برگشتيم با يقين و اطمينان بهت گفتم كه مي خوام مسلمون بشم وخدا مي دونه كه تو چقدر خوشحا ل شدي! بعد از خوندن شهادتين احسا س مي كردم كه مثل تو و بچه هاي ديگه شدم. ديگه به لطف خدا وضعيت جسميم هم خوب شده بود و مشكلي نداشتم. بعد از يه مدتي كه مخفيانه نماز مي خوندم تصميم گرفتم كه مسلمون شدنم روبه خانواده اطلاع بدم. كه خرداد ماه همون سال بود كه قصه مسلمون شدنم رو به پدر و مادر وخانواده ام گفتم. همشون ناراحت و عصبي شدن بطوري كه پدرم از عصبا نيت قندون چاي رو پرت كرد طرفم كه بهم نخورد. خيلي فشارها بهم اوردند تا جايي كه يكبار پدرم با مشت كوبيد زير چشمام كه بدجوري كبود شد. ولي با اين حا ل من سعي مي كردم كه احترامشون رو نگهدارم وصبر كنم و به خدا توكل كنم.هيچوقت به خودم اجازه اينكه بهشون بي احترامي كنم رو ندادم. و هر موقع هم كه ديگه كارسخت مي شد از خونه ميزدم بيرون تا از اين وضعيت بيام بيرون. خب ديگه مريم جون ايناروبرات نوشتم كه بدوني هميشه به فكرتم و همه عمرخودم رو مديون تومي دونم و دعات مي كنم چرا كه با آشنايي با تو بود كه من دوباره از نو متولد شدم وبه حقيقت زندگي پي بردم. راستي اينم بهت بگم كه تصميم گرفتم بعد از قبولي كنكور براي ادامه درس برم يه شهر ديگه تا يه كمي پدر و مادر و خانواده ام تو رفتارشون با من تجديد نظر كنند. ديگه نزديك اذان صبح شده بايد آماده بشم براي نماز هميشه به يادتم برام دعا كن... يارب امان ده تا باز بيند چشم محبان روي حبيبان (آنچه خوانديد برداشتي بود دا ستان گونه برگرفته از مصاحبه خانم زهرا علمدار(ژاكلين) كه در ما هنامه فكه در شماره 20و19 اين نشريه در سال 79 به چاپ رسيد ه بود. ) نقل قولي است از "بهجت" عارف شهير معاصر كه آقا صاحب الزمان عج بيست واندي سال پيش به يكي از دوستان لبناني اش فرموده بود: كه آماده باش چند روزي ديگر از دنيا خواهي رفت ! و اين دوست لبناني با تعجب پرسيده بود كه آقا: مگر به من بشارت نداده بودي كه تا هنگام ظهور زنده خواهم بود! و اما آقا با دلي پردرد كه آري گفتم ولي امر ظهور عقب افتاد…!!! امسال هم گذشت مثل پارسال ولي كسي نپرسيد زن همسايه ديوار به ديوار خانه مان با دو دختر يتيمش در سالي كه گذشت شب و روز خود را چگونه سر كرد امسال هم گذشت مثل پارسال ولي كسي نپرسيد فلان پدر شهيد با هفتاد سال سن چرا هنوز هم دركوچه هاي محله مان دستفروشي ميكند امسال هم گذشت مثل پارسال ولي كسي نپرسيد چرا دختر زيباي كوچه بالايي مان در قطار مترو با كيفي ازبسته هاي آدامس و لواشك با چشمانی پر از التماس پي مشتری مي گردد امسال هم گذشت مثل پارسال ولي كسي نپرسيد...!
هرچی ما به داداش اصغر میگفتیم که جبهه نرودر جواب میگفت :

ببخشید اما میخوام از خود شما بپرسم شما که این همه حرفای خوب نوشتید آیا خودتون اهل عمل هستید ؟یا اینکه شما هم فقط حرف میزنید یعنی اگه یه خانوم آرایش کرده با لباس چسبناک پوشیده دیدی این قدر چشاتو خوب تربیت کردی که نگاه نکنه؟ ما که هر کی رو دیدیم از این حرفا میزد خودش تو صف اول بودخداییش خیلی درد داره یکی از این حرفا بزنه اما راست نباشه حالا شما بگو منه جوون چه جوری باور کنم چیزایی که دروغش بهم ثابت میشه چه طور باور کنم حرف این آدمهارو .کاش ما هم یه زره معرفت شهدا رو به ارث میبردیم و به چیزایی که میگفتیم لااقل سعی میکردیم عمل کنیم اینا رو گفتم چون یه روزی این آدما خیلی برام مهم وقابل احترام بودند تا اینکه خلاف تموم باورام بهم ثابت شدو تموم باورام در مورد بعضی چیزا مثل آوار رو سرم خراب شد این آدما منظورم شهدا نیستا
امید وارم بهتون بر نخورده باشه و شما از اون آدمهایی نباشید که از شهدا حرف میزنند اما فقط حرف میزنند
امید وارم نماز و روزه هاتون مورد قبول حق قرار بگیره

ادامه مطلب

| Design By : Pichak |

